تبليغاتX
๑۩۞۩ مـــریـــم مقـــدّس ۩۞۩๑
* من از حکایت عشق تو بس کنم ؟ هیهات ... مگر اجل که ببندد زبان گفتارم *

خبر آمد خبري در راه است  سرخوش آن دل كه از آن آگاه است  دست افشان پاي كوبان مي روم بردر سلطان خوبان مي روم

مي روم بار دگر مستم كند بي سر و بي پا و دستم كند مي روم كز خويشتن بيرون شوم در پي ليلا رخي مجنون شوم هر كه نشناسد امام خويش را بر كه بسپارد زمان خويش را شايد اين جمعه بيايد شايد  پرده از چهره گشايد شايد با همه لحن خوش آوايي ام در بدر كوچه تنهايي ام  

اي دوسه تا كوچه ز ما دور ترنغمه تو از همه پر شورتر كاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني كاش كه همسايه ما مي شدي 

مايه آسايه ما مي شدي هركه به ديدار تو نائل شود يك شبه حلال مسائل شود نام تو بردم  لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است اي نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده يك شب بتاب پرده برانداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم اي نفست يار و مدد كار ما كي و كجا وعدة ديدار ما؟      

                                           مرحوم استاد محمد رضا آغاسی    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:6  توسط * مریم *  | 

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد                

 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي                

 

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب    

 

كه خود در ميان غزل ها بميرد

 

گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا            

 

كجا عاشقي كرد آنجا بميرد

 

شب مرگ از بيم آنجا شتابد                   

 

كه غافل شود تا بميرد

 

چو روزي زآغوش دريا برآمد                    

 

شبي هم درآغوش دريا بميرد

 

تو درياي من بودي آغوش وا كن           

 

كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد   

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:19  توسط * مریم *  | 

من بودم و تنهايي من بودم وآوار غم. ديگر نه شوقي براي خنديدن و نه توا ني براي زيستن عشق در فراسوي خاطره هايم پوسيده بود بهار برايم ياد آور خزان زرد بود وقلبم پر از نفرت و درد و اندوه

اين تو بودي كه آوار فرو ريخته غم را برجسم نحيف و خسته من به قصر ؤيباي عشق مبدل ساختي توان دوباره زيستم و ادامه اين راه ملال آور را بر من آسان نمودي تو را مي خوانم و تو را مي خواهم تا هميشه تا آخرين برگ ..........

اما نه من چشم به آن آخرين برگ ندارم من اميد به نفس هاي تو دارم اميد من به تپش هاي عزيز قلب پر از عشق توست

و دستان پر مهرت را مي خواهم تا دستانم را در دستهاي مهربانت  بگيري و در گوشم زمزمه كني كه مرا هيچگاه تنها نخواهي گذاشت

                                          مرا بخوان

                                                          با من بمان

                                                                         اي ترانه ناب ادامه

                               فرشته مهربان من ،دوستت دارم

اين تو بودي كه طرح عطش را در نهفته ترين سنگ اين چشمه كشيدي در توصيف تو تنها مي توانم بگويم كه با تمام وجود دوستت دارم وتمام عشقم را نثار تو خواهم كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:42  توسط * مریم *  | 

آنچه را میخواهید دیگران برای شما انجام دهند شما برای انها انجام دهید    انجیل

تمام افعال خداوند , حكيمانه و داراى غاياتى معقول است كه البته , اين غايات به مخلوقات او باز مى گردند . از سوى ديگر, اين يك واقعيت انكار ناپذير است كه در جهان پيرامون ما امورى هستند كه آنها را (( شر)) مى دانيم ; بلايا و مصيبتهاى ناشى از پديده هاى طبيعى همچون سيل و طوفان , و زلزله , بيماريها, درد , رنج, مرگ, سختيهاى گوناگون و ... مجموعه بزرگى از شرور را پديد مى آورند كه هر انسانى , كم و بيش , با آن دست به گريبان است 

خداوند متعال در سوره انبياء، آيه 16 مى‏فرمايد: «و ما خَلَقنا السَّماءَ و الارضَ و ما بَينَهُما لعِبينَ»؛ و آسمان و زمين و آن چه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم. و در آيه 85 سوره حجر مى‏فرمايد: «و ما خَلَقنا السّموتِ و الأرضَ و ما بَيْنَهُما إلا بالحَقِّ...»؛ خداوند آسمان و زمين و آن چه را كه ميان آن دوست، جز به حق نيافريد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:6  توسط * مریم *  | 

تا قلم لب بر مركب مي زند

 

بوسه بر جا پاي زينب مي زند

 

كربلا مي مرد اگر زينب نبود

 

شيعه مي پژمرد اگر زينب نبود  

 

وفات حضرت زینب کبری(س) را به همه شما دوستان تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:51  توسط * مریم *  | 

راز بگشا اي علي مرتضي      اي پس از سوء القضا حسن القضا 

 

ديروز تولد اولين امام و بزرگ مرد تاريخ حضرت علي بود من ديروز نتونستم مطلبي بنويسم و امروز هم تولد حضرت علي و هم روز مرد رو تبريك مي گم

  و يكي از سخنان اين امام بزرگوار و مي نويسم امام علي (ع) در كتاب نهج البلاغه مي فرمايد :

مردم را زماني فرا رسد كه آنان رااز قرآن جز رسمي و از اسلام جز اسمي باقي نماند آن روز نماز خانه ها از حيث بنا آباد و از حيث رهبري ويران خواهد بود ساكنان مسجد ها و آباد كنندگان آنان بد ترين مردم روي زمين خواهند بود فتنه از آنان زدايد و گناه به آنان پناه جويد هر كس از گناه روي گرداند او را به سوي آن كشانند و هر كس از آن واپس افتد او را به سوي آن رانند كلام خداي سبحان است كه )): سوگند به ذات خودم كه برايشان بلايي برانگيزم كه حكيم خردمند را در آن سرگشته بماند .)) و همانا كه چنين كند از خدا مي خواهم كه لغزش غفلت را از ما دور فرمايد .خداي سبحان در مقابل طاعت پاداش مقرر فرمود و در برابر نافرماني كيفر تا از اين را تيره بختي را از بندگان خود بگرداند و آنان را به بهشت خويش كشاند 

اين سخن امام علي از نهج الابلاغه رو نوشتم به خاطر اينكه يك نگاهي به دور و ور خودمون بيندازيم ببينيم تا چه اندازه به كتاب خدا و دستوراتش عمل كرديم ما كه اداعاي مسلماني مي كنيم تا اون جايي كه بعضي آدم هاي كم فكر و بي خرد به مقدسات اديان ديگر توهين مي كنن و حتي كتابهاي مقدس پيامبران پيشين و هم مسخره مي كنند واقعا چرا؟

مسلمان واقعي به تمام اديان و به تمام پيامبران اعتقاد دارهاون هايي كه دم از اسلام مي زنن جز انسانهاي رياكار هيچ چيز ديگه اي نيستن پس به خدا ايمان داشته باشيم كه تمام پيامبران جز يك هدف نداشتند و تمام اين اهداف شناخت خدا و پرستش تنها خالق ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:39  توسط * مریم *  | 

وقتي كسي رو دوست داري    حاضري جون فداش كني

 

حاضري دنيا رو بدي     فقط يه بار نگاش كني

 

به خاطرش داد بزني      به خاطرش دروغ بگي

 

رو همه چي خط بكشي    حتي رو برگ زندگي

 

وقتي كسي تو قلبته      حاظري دنيا بد باشه

 

فقط اوني كه عشقته        عاشقي رو بلد باشه

 

قيد تموم دنيا  رو      به خاطر اون مي زني

 

خيلي چيزا رو ميشكني     تا دل اون و نشكني

 

خاضري قلب تو باشه     پيش چشاي اون گرو 

 

فقط خدا نكرده اون    يه وقت بهت نگه برو

 

حاضري هر چي دوست داري     به خاطرش رهاكني

 

حسابت و حسابي از     مردم  شهر  جدا كني 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:45  توسط * مریم *  | 

تو كيستي اي تك ستاره زندگي ام

تو كيستي كه در پس نگاه من نگاه تازه اي تنيده اي

تو كيستي كه اينچنين بهار عشق را به قلب من كشيده اي

تو كيستي كه در لباس نرم ابر ترنم لطيف اشك را به چشم ديده اي

و در سپيده از فلك لباس تيره و سياه را دريده اي

تو چيستي كه از سكوت سرد غم ترانه ها سروده اي

و از لباس خنده ها چه غصه ها ربوده اي

به جستجوي تو چه راهها كه رفته ام 

  براي من زخود بگو  از اين سكوت خسته ام  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:31  توسط * مریم *  | 

يك روز صبح زود چشم هايم را كه باز مي كنم فرشته اي بالهايش رابه صورتم مي زند و مي گويد : اين آخرين باري است كه خورشيد را مي بيني . مي تواني تا غروب كنار پنجره بايستي  و با آسمان و پنجره هايش حرف بزني مي تواني دستهايت را در رودخانه اي كه از نز ديكي اتاقت مي گذرد بشويي .

مي تواني مشقهاي كودكي ات راتمام كني روي سبزه ها دراز بكشي در ختان را در آغوش بگيري و گل هاي سرخ را ببويي مي تواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي روزنامه هاي صبح و عصر را تا انتها بخواني و دكمه هاي پيراهنت را در آئينه ببيني م يتواني زانو به زانوي خدا بنشيني  و گناهان ريزو  درشت و تكراري ات را بشماري و يك دل سير گريه كني .

وقتي فرشته به سوي بي نهايت پر مي كشد يادم مي افتد هنوزكارهاي زيادي هست كه بايد انجام بدم . بايد صندلي خالي ام را كنار گلدانهاي شمعداني بگذارم با ابرهاي دلتنگ راه بروم آرام و بي صدا با آرزوهايم خداحافظي كنم عكس مادرم را ببوسم و خطوط ساده دستان پدرم را به خاطر بسپارم و موهاي عروسكم را شانه بزنم بايد دلهايي را كه شكسته ام از نو بسازم چشم هايي را كه نديده ام به دقت ببينم صداهايي را كه نشنيده ام صميمانه درآغوش بگيرم و يك بار ديگر در ساحل پر از گوش ماهي و صدف بايستم و مشامم را از عطر تازه موجها پر كنم و سرانجام بايد خدا را سپاس بگويم كه اجازه داد شاعر باشم با اشياء و كلمات دوست شوم و زندگي ام در ميان روياهاي معصوم بگذرد .

فرشته آنقدر دور مي شود كه فقط ردي از بالهايش را در آسمان هفتم مي بينم نمي دانم صدايم را مي شنود يا نه اما با همه وجودم فرياد مي زنم :     اي فرشته مهربان 

 ازخداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد فرصتي براي دوست داشتن يك روز اصلا كافي نيست باور كن هنوز به خيلي ها نگفته ام كه دوستشان دارم حتي به اوكه هرروز ساعتم راباصداي تپش قلبش و با جزر و مد نفس هايش تنظيم مي كنم .            

                                          

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:6  توسط * مریم *  | 

سلام من اين وبلاگ و فقط و فقط به خاطر تو ساختم  

عشق يعني بوسه بر دستان پر مهر نگار            عشق يعني جان ناقابل را سر راهش نثار 

عشق يعني گريه هاي بي دريغ در دل شبهاي تار   عشق يعني دل سپردن بر دل مجنون يار 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط * مریم *  | 

بمان با من!

             

              اي تازه تر از باران  

با من بمان !

             

             تا حجم قلب ترك خورده ام از عشق تو لبريز شود 

بمان!

             

            تا خستگي شب هاي بي كسي از تن بدر شود 

با من بمان!

              

           تا زندگي معنا يابد

بمان!

            

           اي هميشه تازه         اي هميشه خوب  

بمان! 

           تا لحظه سرخ غروب    اي خورشيد تابان دلم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط * مریم *  | 

 جسم خسته ام را درياب كه به د ست هاي نوازشگر تو محتاج است  روح سركش و طغيان گرم را آرام كن كه در پي ات  شب ها بي قرار و بي تاب است 

قلب پر تپش مرا حس كن كه براي رسيدن به تو چه نامنظم در سينه ام در تقلاست چشم هاي غمگينم را ببين كه پيوسته براي ديدنت عاشقانه در انتظار است 

بغض گلويم را بگير كه اين همان درد دوري و دلتنگي به معبود است 

آتش اين وجود نگرانم را خاموش كن كه آفت بزرگي از حسد در تن ضعيف و بيمارم است   

به من اطمينان بخش كه قلب تو تا ابد به دنبال من است
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 18:47  توسط * مریم *  | 

?
 

*
*
*
*
*
*
*

Cursors