غمهایت غم های بزرگ و مقدس را به من بده تا این شادی های كوچك و روزمره را كه داخل جیب های یك كودك دبستانی هم جا ی می گیرد فراموش كنم دلت ان دل مواج و با شكوهت را كه از هرچه طوفان خروشنده تر است به من بده تا دلم این فلز سخت و سیاه را به گوشه ای متروك و تاریك بیندازم دستت آن رود نقره ای زیبا كه هر روز سری به دریای بكر افق می زند را به من بده تا دستهای تنبلم را به خاك بسپرم .
به یاد تو در عطرهای خوش زیتون پرسه می زنم در قفسه های كتابهایی كه سالهاست از یاد رفته اند در بهشتی كه از گیسوان تو شروع می شود در ورق پاره هایی كه لباسهایی از واژه ها بر تنشان كرده ای .
غم هایت غمهایی كه طعم عسل و زنبور می دهند به من بده و بعد از ظهر های یكنواخت مرا كه روی یك قهوه تلخ می گذرد شیرین كن ! خیابانهای بی تو چقدر سرد و طویلند و خیابانهای با تو از پرنده خوشبخت ترند و از سایه ها آرام تر.
نفس هایت را به درون اتاقم بفرست و نگاهت را روی گلدانهایم بریز ! بخند تا آئینه ها كهكشان شوند و خورشید های دور دست با شوق به دامانت بیفتند چیزی بگو تا بهار با همه شكوفه هایش در میان برگهای دفترچة خاطراتم متولد شود.
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه درآن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی كه سر از آب در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
كه درآن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای كبوتر هایی است
كه به فوارة هوش بشری می نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به این چینه چنان می نگرند
كه به یك شعله ، به یك خواب لطیف
خاك ، موسیقی احساس را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است
سهراب سپهری
در این دنیای بی مهری به دیدار تو شـادم
تو شادم كن كه سـوز غـم در آمد از نـهادم
تو می گفتی صدایم كن زسوز دیده هر شب
صـــدایت مـی زنـم امـا رسـی آیـا به دادم
