تبليغاتX
๑۩۞۩ مـــریـــم مقـــدّس ۩۞۩๑
* من از حکایت عشق تو بس کنم ؟ هیهات ... مگر اجل که ببندد زبان گفتارم *

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:47  توسط * مریم *  | 

 

 

برایت بهترین ها را آرزو دارم

 

دردت به جانم مي خرم اين درد شفاييست

 

اين درد تو برجان من نوري الهي ست

 

هر گز نشود خاموش اين شعله عشق تو

 

خاكستر كند و سوزد اين جان فداييست       

 

روح من اسير شد در شعله عشق تو          

 

چون پروانه بر شمع دل از تو جدا نیست

 

آتش بزنیم غم را  از بهر خدا جانا

 

شوری و طرب انگیز با تو كه غمی نیست

 

این خانه مصفا كن با خنده خود ای گل

 

در چشم دل افروزت جز مهر نشان نیست   

 

فرياد بر آوردم از عشق تو سرمستم

 

زيباتر از اين نيست چون عشق تو روياييست

 

از سروده های خودم

                        

خندید بهار و

شاخه ها خندیدند

احوال بنفشه را

از او پرسیدند

با دست اشاره كرد او

بر لب  جوی ،

صد شاخه گل بنفشه

می رقصیدند

 

البته این شعر از خودم نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:17  توسط * مریم *  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 10:19  توسط * مریم *  | 

 نمی دانم چرا غم را پایانی نیست

زندگی رنج و عذاب است مرا

زندگی لعنت و زجر است مرا

زندگی جوشش هر باره اندوه

بر دل مرده و بی روح است مرا

گر یکی لبخند از روی ناچاری زنم

خون دل و دیده به راه است مرا

 چون گلیم بخت من را از شب تار زدند

زندگی را مرگ صد باره ستودند مرا

من نخواهم که در این دیر فنا خانه کنم

زندگی رنج ازل تا به ابد خواست مرا

چون نفس از سینه پر درد من آید برون

هر نفس آتش به جان و قلب مجروح است مرا

گر که جسم خاکیم بر خاک می دادی ، خدا

لحظه هایش شادی پر شور و شر باشد مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:21  توسط * مریم *  | 

?
 

*
*
*
*
*
*
*

Cursors