تبليغاتX
๑۩۞۩ مـــریـــم مقـــدّس ۩۞۩๑
* من از حکایت عشق تو بس کنم ؟ هیهات ... مگر اجل که ببندد زبان گفتارم *

 

تا كه می بینم تو را غم ها همه زایل شوند

 

غصه ها برچیده و جان ها همه عاشق شوند

 

چون صدایم می زنی آتش به جانم می زنی

 

شعله ور تر كن وجودم را چه زیبا می زنی

 

مستی و هوشیاری ام در پیش تو باطل كنم

 

چشم هایم قربانی سر تا قدمهایت كنم

 

تا تو در دل جلوه كردی شد آفتابم نا پدید

 

خورشید روح افزا خجل شد چون رخ ماهت بدید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:27  توسط * مریم *  | 

?
 

*
*
*
*
*
*
*

Cursors