تبليغاتX
๑۩۞۩ مـــریـــم مقـــدّس ۩۞۩๑
* من از حکایت عشق تو بس کنم ؟ هیهات ... مگر اجل که ببندد زبان گفتارم *
 

بزن تاری که غم را ماندگار است

ز رفتن یا به ماندن سازگار است

درون سینه ام غم در تقلاست

که هر چه می شمارم بی شمار است

بهارم می رود از پای و از پیش

که پاییز خزان در پیش راه است

بزن تاری که دنیا  بر زوال است

تمام این خوشی ها رو به باد است

نشستم گوشه ای غمگین و کارم

مرور خاطرات در گذار است

نشان خاطرات رفته بر باد

همی دانم جنون و اشتیاق است

 

شعر از خودم است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:43  توسط * مریم *  | 

?
 

*
*
*
*
*
*
*

Cursors